![]() |
|
![]() |
روزهای شیرین مهدیسا |
|
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 / 10 / 1390 توسط مامان مهدیسا
|
مهدیسا دختر گل مامان و بابا جون تو زیباترین و باشکوه ترین هدیه خداوند به زندگی ما هستی . با حضورت زندگیمون پر شد از مهربونی قلب مامان و بابا برای تو می تپه تا بتونیم برات روزهایی شیرینی ایجاد کنیم. تو همه شادی و امیدمون تو زندگی هستی خیلی خیلی دوستت داریم عکس دومین روز تولدته مامانی ، ببین چه نازی نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 / 2 / 1391 توسط مامان مهدیسا
|
تقدیم به مامانم و همه مامان های مهربون و همچنین خودم که امسال برای اولین بار حس مادر شدن را تجربه کردم آسمان را گفتم : ادامه مطلب... موضوع : تقدیم به فرشته مهربانم مادر نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 / 2 / 1391 توسط مامان مهدیسا
|
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 / 2 / 1391 توسط مامان مهدیسا
|
سلام عزیز دل مامان ، ناز گلکم خیلی وقته برات چیزی ننوشتم بووووووس معذرت ماشاء الله خیلی شیطون شدی وقت نمی کنم برات مطلب بذارم شایدم تنبلی می کنم ولی عزیزم وقتی خانوم خانوما بیداره من دیگه نمی تونم کار دیگه ای انجام بدم موقع هایی هم که وقت میشه پشت سیستم می شینم باید پروژه سایت دوست جونی مامان رو انجام بدم باید هر چه زودتر تموم کنم دیگه وقتی ندارم . سال جدید برات مطلب نذاشتم خیلی دلم برای حرف زدن و نوشتن برات تنگ شده نمی دونم از کجا شروع کنم کدوم شیرین کاری هات بگم عید شروع کردی به حرف زدن . اول دَدَ می گفتی باهام تکرار می کردی ١٢ فروردین بودکه دومین کلمه رو گفتی ماما بود تو خونه نشسته بودی خوابت می اومد بهانه می گرفتی منو صدا زدی هی می گفتی ماما ، ماما قربونت بشم الهی وای نمی دونی مامانی اون لحظه چه حس قشنگی بود مامان شدم دیگه دخترم برای اولین بار گفت مامان وای فقط یک مادر می فهمه اولین باری که بچه دلبندش صداش میکنه مامان چقدر شیرینه .ممنون دختر گلم دوست دارم یک دنیا
هنوز کلی ذوق زدم که اول گفتی مامان ، بچه های دیگه اول بابا می گند بعد مامان گفتن یاد می گیرند قربون دختر نازم که اینقدر مامانش رو دوست داره . بابا جونی طفلک هنوز منتظر بابا گفتن دختر نازدونشه هرموقع بابا جونی خواب باشه میری پیشش میخای ناز کنی با دست هات میزنی صورت باباجون دَدَدَدَدَدَدَ میگی دهن بابا جونی رو یک طرف می کشی دماغش رو طرف دیگه موهاشم که نگو دیگه یکم محکم هم ناز می کنی بابا جون بیچاره هم که به دختر نازنازیش چیزی نمی گه. ولی جدیداً خیلی به من وابسته شدی پیش هیچ کسی وا نمی ستی تنها پیش من و بابا جونی وا میستی پیش عزیز جونم وا نمی ستی ولی باید کم کم عادت کنی اینطوری که من هیچ کاری نمی تونم انجام بدم . مهدیسا خانوم الان یک هفته است که چهار دست و پا میره هر روز که از خواب بیدار می شه شروع به اکتشاف علمی تو همه گوشه گوشه های خونه می کنه مامان همه چیزو از وسط خونه جمع کرده بخاطر فضولی های خانوم خیلی شیطون شدی باید همش دنبالت باشم که کجا میری ماشاءالله جارو برقی هم هستی کوچکترین چیزی که تو خونه افتاده باشه رو میخوری زودم دهنت رو میبندی بازم نمی کنی که مامان در بیارش هر چیزی که برداری برای فضولی کردن از دستت بگیرم شروع می کنی به جیغ کشیدن ولی من به جیغت کاری ندارم فضولی هم تا اندازه ای راستی مامان یادم رفت بگم شعر بع بعی میگه بع بع رو هم وقتی می خونم بع بعش رو میگی یک ماهم میشه که نای نای میکنی آهنگ شادی بزارم برات یا بهت بگم نای نای شروع میکنی به چرخوندن موچ یک دستت با ناز کلی هم ذوق میزنی دست دست هم که الان ٢ ماه میشه یاد گرفتی هر موقع با دست های کوچول موچولوت دست می زنی صدا هم میده هرجایی هم که مهمونی میریم تا میگم مهدیسا خداحافظی کن شروع می کنی به بای بای کردن مهمون هم که میاد خونمون وقتی دارند میرند زود میری بغلشون شروع می کنی به بای بای کردن با مامانی ، کجا میری شیطون بلا هر روز داری چیز های جدید یاد می گیری سعی می کنم بازم برات از شیطنت هات بنویسم برات عکس های جدید می ذارم موضوع : مهدیسا شیطون بابا نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 / 1 / 1391 توسط مامان مهدیسا
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 / 12 / 1390 توسط مامان مهدیسا
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 / 12 / 1390 توسط مامان مهدیسا
|
مهدیسا جون الان چند روزه که عزیز و آقاجون رفتن مکه . عزیز و آقاجونی دلشون برات خیلی تنگ شده آخه دختر به این شیرینی دل تنگی هم داره من که حتی موقعی که می خوابی دلم برای خنده هات تنگ میشه مامانی روز جمعه رفتیم مهمونی خونه دایی . یک جشن کوچولو بود ولی تو دختر بلا نمی دونم چرا یکم که شلوغ شد غرغر می کردی مامانو اذیت می کردی عزیزم اینقدر نازی هر کس تو مهمونی می دیدت میگفت وای چه دختر ناز و بانمکی . از بس که خوردنی مامانم مهمونها که رفتن برای دختر شکمو پوره سیب زمینی درست کردم تو هم خوشمزه خوشمزه داشتی می خوردی ولی یکهو پرید تو گلوت رنگت تغییر کرد وای نمی دونی مامان چقدر ترسیدم الانم که یادم میاد حالم بد میشه سریع برگردوندمت زدم پشتت بلند کردم دیدم هنوز خوب نشدی کلی ترسیدم تند تند اشک هام سرازیر شد نمی دونی مامان چه لحظه های وحشتناکی بود دوباره سعی کردم غذا از گلوت پرید بیرون حالت خوب شد .ولی من تا نیم ساعت اشک هام تند تند میومد مهدیسا جونم تو چه نعمت بزرگی برام هستی . چقدر از باتو بودن بوسیدنت ناز کردنت لذت می برم مامانی . مواظب خودت باش گلم دوست دارم موضوع : نگرانی مامان نوشته شده در تاريخ جمعه 21 / 11 / 1390 توسط مامان مهدیسا
|
عمو حسین و خاله طاهره این پست رو برای مهدیسا گل گذاشتن تا بهت بگیم خیلی دوست داریم لباس عروسک دختر رو برات پوشوندیم خیلی ناناز شده بودی قربونت بشم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 / 11 / 1390 توسط مامان مهدیسا
|
سلام مامانی امروز ٢٠٠روزت شده. ٢٠٠ روزگیت مبارک ماشاا.. اینقدر ناز شدی . خوردنی شدی مهدیسا خانم ١٠روزه که می تونی بدون افتادن راحت بشینی آفرین مامان ولی جدیداً یاد گرفتی جیغ بزنی تا تنها میشی جیغ میزنی خیلی دوست دارم مامانی چطوری بگم چند تا از عکس های ناز دخملی مامان
مهدیسا با دوست دو قلوش . مثل عروسک ها شدی
وای وای مامان چقدر ذوق می کنم عکس های نازت می بینم
موضوع : 200 روزگی جیگر مامان نوشته شده در تاريخ شنبه 1 / 11 / 1390 توسط مامان مهدیسا
|
نوشته شده در تاريخ شنبه 1 / 11 / 1390 توسط مامان مهدیسا
|
دختر گلم تبریک میگم الان ٦ ماهت شده هر روز خوشگلتر و شیرین تر از قبل . ٦ ماهه که مامان و بابا جون دارند لذت می برند از دیدنت ، خندیدن هات ، شیطونی هات . ٦ماه پر از روز های شیرین باتو بودن . وای مامانی چقدر نازی توی این ٦ ماه خیلی دختر خوبی بودی . چند تا عکس از دختر شکمو مامان مامانی دو تا دستت که تو دهن کوچولوت جا نمیشه بخری
وای چه پای خوشمزه ای
مهدیسا خانم خودش دوست داره غذا شو بخره
موضوع : 6 ماهگی مهدیسا POWERED BY NiniWeblog.com
|
|